
سفرنامه95 (قسمت اول) آن هایی که رفته اند و ما که مانده ایم!
اشاره: شهریور امسال (1395) تصمیم گرفتم به اتفاق خانواده به مسافرتی چند روزه بروم و طبق معمول بچه ها شهرهای شمال و دریا را پیشنهاد دادند. در طول مسافرت سعی کردم و به عبارتی مجبور شدم کمتر در فضای مجازی باشم و تلاش خود را به حضور در عالم واقعی معطوف کردم.
ولی از آنجا که در هیچ حالتی نمی توانم از اندیشه ی نوشتن دور باشم در این روزها هم با توجه به اتفاقات و رویدادهایی که در طول مسافرت پیش می آمد مطالبی را آماده کردم که تصمیم گرفتم آن ها را تحت عنوان: "سفرنامه 95" تدوین کنم. گرچه ممکن است با روش معمول سفرنامه ها که معمولا وقایع نگاری روزانه است متفاوت باشد.
به دلیل جلوگیری از طولانی شدن مطالب و خارج شدن از حوصله خوانندگان محترم سعی کردم نوشته ها را قسمت بندی نموده و با فاصله آن ها را ارئه کنم.
سفرنامه95 (قسمت اول)
آن هایی که رفته اند و ما که مانده ایم!
با توجه به اینکه امسال محل سکونتمان به شهرستان کلات منتقل شده بود آغاز سفرمان متفاوت بود یعنی به جای آنکه از مسیر سبزوار و شاهرود وارد منظقه شمال شویم سفر خود را از مسیر قوچان و استان خراسان شمالی آغاز کردیم و به صورت طبیعی باید از شهر فاروج عبور می کردیم که زادگاه دوست و همسنگر شهیدم "سید علی موسوی فاروجی" بود لذا تصمیم گرفتم پس از 30 سال ملاقاتی با خانواده این شهید داشته باشم.
سید علی پسری خوش چهره، گرم و دوست داشتنی بود و با توجه به مسوولیتی که داشت (مسوول بهداشت گروهان) با آنکه دیرتر از بقیه جزو گروهان و دسته ی ما شده بود به زودی در دل بچه ها جا باز کرد و جالب آنکه بیشتر از همه با من دوست بود و این همدلی تا آنجا پیش رفت که در همه حال همراه و همگام شدیم حتی هنگام رفتن به مرخصی داخل شهر!
وقتی قرار شد از محل استقرار خود که انتهای جاده بدر (دژ کاسه) بود مقداری عقب تر بیاییم و جای خود را به دسته دیگر بدهیم سید علی از معاون گروهان خواست تا مرا به همراه او و 4 نفر دیگر جهت استقرار در "سنگر شهید چراغچی" انتخاب کند پس از پایان حضورمان در جبهه نیز تصمیم گرفتیم با یکدیگر در ارتباط باشیم و اینگونه بود که در تابستان65 به فاروج رفتم و با خانواده او آشنا شدم...
و حالا پس از 30 سال به محض ورود به شهر با عکس او که در داخل بلوار و همردیف با دیگر شهدای شهر نصب شده بود روبرو شدم! ناخودآگاه دلم پرواز کرد به آن سال ها و هوای دیدار با خانواده گرم و صمیمی سید علی!
انتظار داشتم این دیدار فرصتی شود برای ترکیدن بغضی چند ساله که در فراق صمیمی ترین دوست خود از دوران آتش و خون در دلم مانده بود! مثل مدتی پیش که به همراه چند نفر از رفقای دانشسرایی به منزل دوست و همکلاسی شهیدمان محمد جعفر قوی پنجه رفتیم و همراه مادرش که می گفت شما مرا یاد جعفر می اندازید سیر گریستیم! گریه ای که بیش از هر سیر و سفر و سیاحتی روحمان را جلا داد و حلاوتی معنوی به وجودمان بخشید!
خانواده را در محل پارکی مستقر کردم و خود به جست و جوی خانواده سید علی پرداختم که با توجه به کوچک بودن محیط، کارسختی نبود وقتی به جلو منزلشان رسیدم و دست خود رو روی زنگ گذاشتم آماده بودم تا مادر و یا پدر او در را باز کنند و پس از معرفی خودم تمام بغض سی ساله را رها کنم در مقدمشان تا مگر سبک شوم. ولی انتظارم بیهوده بود و در باز نشد با ناامیدی برگشتم ولی یک دفعه صدای باز شدن در را شنیدم زنی میانسال در را باز کرد ولی هیچ شباهتی با مادر سید علی نداشت جلو رفتم و خود را معرفی کردم ضمن خوش آمدگویی تعارف کرد تا وارد حیاط شوم عذر خواستم و گفتم خانواده منتظرم هستند وقتی گفتم قبلا به منزل شما آمدم آن خانم گفت: مادر سید علی 5 سال است فوت کرده و من همسر پدر ایشان هستم که الان برای انجام کاری بیرون رفتند و تا بعداز ظهر برنخواهند گشت از حال و احوال برادران و خواهران سید پرسیدم و شماره تماس گرفته و خداحافظی...
حالا دیگر نه تنها سبک نشده بودم بلکه درد جانکاهی دیگر بر روی دلم سنگینی می کرد! مثل همه ی اوقاتی که غمناک می شوم و با سید علی درد دل می کنم در خیال خودم با او آغاز سخن کردم و گفتم:
می بینی رفیق، راهتان را که نصف و نیمه رها کردیم هیچ با دل داغدیده مادران و پدرانتان چه کردیم؟! آنان که در آیینه ما تصویری از شما می بینند! ولی نه ظاهرمان شبیه شماست و نه باطنمان فاصله ای بین ما و شما افتاده از خاک تا افلاک! لباس خاکی شما کجا و این زندگی پر زرق و برق ما؟! دعاها و تضرع های خالصانه شما کجا و ظاهرسازی ها و فریبکاری های ما؟! امر به معروف و نهی از منکر دلسوزانه شما کجا و تملق گویی، کرنش گری و چاپلوسی های تهوع آور ما؟! ایثار و فداکاری شما کجا و خودخواهی و منفعت طلبی های ما؟! یادم آمد از روزی که زیر آتش دشمن همین سید، کلاه آهنی به سر کرد و برای مرمت سیم های تلفن و ایجاد ارتباط با پایگاه فرماندهی دل به جاده ی پر آتش بدر سپرد! با آنکه این کار از وظایف تعریف شده او نبود. نمی دانم چه فکر می کنند این مادران و پدران دلشکسته وقتی این همه تغییر را می بینند؟!
گروهی از مردانی که در میدان نبرد "ما" شده بودند و مفهومی به نام "من" نمی شناختند اکنون چنان دچار خودبینی شده اند که تنها به خود می اندیشند و دیگر هیچ! سینه های صاف و صادقمان پر شده است از کینه و عداوت، کبر و حسادت آنهم نه نسبت به دشمن بلکه به رفقایی که زمانی همراه بودیم و همسنگر! بسیاری از ما که آب و غذای خود را به دشمن اسیر شده ی خود می بخشیدیم حالا از گرسنگی برادر و همسایه خود بی خبریم! نمی دانم چه شده است ما را؟
سید جان! خوش به حال تو و مادرت که رفته اید از بین این همه آدم های دور شده از آرمان هایتان! و مرا ببخش که هر وقت دلم می گیرد از بدی هایی که در وجودم لانه کرده خلوت تو را به هم می ریزم و روحت را می آزارم. امیدوارم این حرف ها را که از روی دلتنگی گفتم و وصف حالی بود از خودم هیچ کس به خود نگیرد چرا که به قول دوست شاعرم علی داوری ترشیزی:
به هیچ کس نخورد بر که صحبت از خود ماست
جناب آینه من روی صحبتم به شماست ...
برچسب:
نویسنده: کیان اکبرینژاد