
سفرنامه95 (قسمت چهارم)
ملاقات با شاعر معاصر زهرا وهاب متخلص به "ساقی" در بیمارستان
بعد از ظهر روز 16 شهریور وقتی عده ای از دوستانم با خبر شدند که در ساحل دریا هستم پیشنهاد دادند شعری را بصورت دکلمه و با صدای موسیقی امواج دریا بخوانم. در بین یادداشت هایم دنبال شعری مناسب دریا و ساحل بودم که با غزل زیبای همکار شاعرم: زهرا وهاب "ساقی" روبرو شدم.
زهرا وهاب متولد 1352 در شهرستان خور و بیابانک از توابع استان اصفهان است. فرهنگی است و دارای مدرک کارشناسی ارشد ادبیات فارسی. زمانی که تازه به سرودن روی آورده بودم و اشعارم را در در وبلاگ شکوفه های نوبهار پست می کردم با شهد شوره زار وی آشنا شدم و شیفته ی قلم توانای او در سرودن شعر و نوشتن نثر شدم. او ساده، روان و بی آلایش می سرود و مهمتر آنکه نثر زیبایی داشت و برای نوشتن مناسب ترین کلمات را به کار می برد. سخنش برخاسته از دل بود و لاجرم بر دل می نشست و اصولا سبکی زیبا، دلنشین و منحصر به فرد داشت هم در نظم و هم در نثر...
بعدها که متوجه شدم همکار است و همسرش نیز فرهنگی است ارتباط صمیمی تری برقرار کردیم یک بار نیز در مسیر مسافرت به اصفهان مهمانشان شدیم. مهر آنان همچون گرمای کویر بر جانمان نشست و لطف بی آلایش این خانواده دوست داشتنی چون آسمان زیبای آن دیار ما را محسور خویش نمود این آشنایی فرصتی شد که بعدها اشعارم را به وی عرضه کنم و ایشان نیز با صبر و حوصله مرا راهنمایی می کرد و در شهر کوچک بردسکن که از نعمت گروه های ادبی و استادان به نام بی بهره بود وهاب استادم شد در شعر!
پس از آنکه دکلمه را خواندم با وی تماس گرفتم تا موضوع را منعکس نمایم ولی تلفن ایشان خاموش بود به شماره همسرشان زنگ زدم و احوالپرسی کردم بیان کردند که اکنون تهران هستم و خانم وهاب امشب قرار است تحت عمل جراحی قرار گیرند. یک بیماری طولانی که با وجود زمان دار شدن نتوانسته بود این زن مقاوم را از پای در آورد یادم می آید که چند سال پیش نیز همین عمل انجام شده بود و در همان حال که با عوارض پس از آن مقابله می کرد تحصیل را ادامه داد و با موفقیت از پایان نامه کارشناسی ارشد خود در رشته زبان و ادبیات فارسی دفاع کرد.
با شنیدن این خبر بسیار اندوهگین شدم و تصمیم گرفتم در تهران به ملاقات ایشان برویم. روز پنجشنبه 18 شهریور همه ی خانواده از کرج به تهران رفتیم جهت ملاقات در بیمارستان گاندی. با توجه به اینکه آدرس دقیق نداشتیم و در بین را معطل شدیم 7 دقیقه دیر رسیدیم و مسوول آنجا از ورود ما به آسانسور جهت رفتن به طبقه14 که محل بستری شدن خانم وهاب بود جلوگیری می کرد با اصرار و التماس موافقت کرد تنها بنده و همسرم به مدت 5 دقیقه ملاقات مختصری داشته باشیم. 5 دقیقه ای که صرف بالا رفتن آسانسور و رسیدن به طبقه 14 شد!
سرانجام ملاقات در اتاق کوچکی که بستری بودند صورت گرفت بحمدالله حال وی بعد از عمل رضایت بخش بود ما نیز طبق قولی که داده بودیم زودتر محل را ترک کردیم و همسر ایشان نیز با ما به طبقه پایین آمدند در مسیر کوتاهی که با هم بودیم از مشکلات مختلف بیمارستان گفتند و مخارج سنگین عمل که ساده ترین این مشکلات بود!
در راه برگشت با خود فکر می کرد اگر اکنون یکی از آقایان پر مدعا یا اعضای خانواده آنان به بیماری مبتلا شده بود چه اتفاقی می افتاد؟ آیا در همین بیمارستان جایی برای سوزن انداختن بود؟ آیا باز هم از ملاقات دو فرزند علاقمند من پس از طی مسافتی طولانی جلوگیری می شد؟ آیا اگر یکی از دزدان بیت المال و اختلاس گران و دکل دزدان و صاحبان فیش های نجومی که معتقدند سهم خود را از سفره انقلاب برداشته اند یک شب بستری می شدند همین ما گوشی بدستان تمام فضای مجازی و غیر مجازی و همه ی کانال ها و گروه ها را از این خبر سرشار نمی کردیم؟!
وهاب یک شخص نیست! او نماینده ی نسل سوخته ای است که با انقلاب و وقایع پس از آن به دنیا آمد و در میان خون و آتش و بمباران شهرها رشد یافت و پس از آن هم بار سنگین سازندگی و تورم کمرشکن ناشی از آن را به دوش کشید و اکنون خسته و بی رمق به دست فراموشی سپرده شده است! نسل با استعدادی که در میان هیاهوی سیاست بازان و سیاسی کاران محو شده و کمتر چشمی نسبت به آنان مهربان است!
با همه ی این ها بنده یقین دارم "وهاب" با استعداد، صلابت و اراده آهنینی که دارد هنوز هم می تواند شهد شیرین و لطیف شوره زار را در کام جانمان بریزد و ساقی روح و روان آزرده و خسته ما باشد! بیایید قدرش بدانیم و حداقل با مراجعه به وبلاگش "عشق های کاغذی" به آدرس: http://zv-saghi.blogfa.com و خواندن اشعارش در بخش نظرات برایش بنویسیم که می خواهیم بماند سالم و سرحال و سرشارمان کند از شعر ناب، گرم و گویری خود!
برچسب:
نویسنده: کیان اکبرینژاد